گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا به كوي عشق هم اين و هم آن كنم
حوا در باغ عدن قدم مى زد كه مار به او نزديك شد و گفت: اين سيب را بخور!
حوا كه درسش را از خداوند آموخته بود امتناع كرد.
باز اصرار كرد اين سيب را بخور. چون بايد براى شوهرت زيباتر بشوى.
حوا پاسخ داد: نيازى ندارم. او كه جز من كسى را ندارد.
مار خنديد: البته كه دارد!
حوا باور نمى كرد. مار او را به بالاى تپه به كنار چاهى برد.
آن پايين است. آدم او را آنجا مخفى كرده.
حوا به درون چاه نگريست و بازتاب تصوير زن زيبايى را در آب ديد.
و سپس سيبى را كه مار پيشنهاد مى كرد خورد.
دوستان عزیز در این مورد تعبیرات زیادی شده لطفا نظرات خود را ارائه دهید.
|
+| نوشته شده توسط
Diba در سه شنبه چهاردهم آذر 1385
|